تبليغاتX
دکترعلی شریعتی

دکترعلی شریعتی

اثار دكتر شریعتی

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

به تمام دوستان عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوبین همه؟

من برگشتممممممممممممممممممممممم


اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست!

دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:1  توسط brave girl  | 

هبوط

مرا کسی نساخت  خدا ساخت . نه انچنان که کسی می ساخت می خواست که من کسی نداشتم  کسم خدا بود کس بی کسان .او بود که مرا ساخت   انچنان که خودش خواست   نه از من پرسید نه از ان من دیگرم.من یک گل بی صاحب بودم   .مرا از روح خود در ان دمید  و بر روی خاک و در زیر افتاب رهایم کرد .مرا به خودم وا گذاشت....

وقتی داشتند مرا می افریدند  می سرشتند  کسی ان گوشه خدا خدا نمی کرد.... وقتی می خواستند قامتم را بر کشند  خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و ارزوی خویش را نثار بالای من کند ... وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام اغاز کنند اشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین را بر گزیند. 

وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند   هیچکس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان  قدیسان   شاعران   عارفان و اله های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان  نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند...

دکترشریعتی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط brave girl  | 

و خدایی که دراین نزدیکی ست

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

دکترشریعتی

 

به نقل از وبلاگhttp://raheiman.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 1:2  توسط brave girl  | 

جملات قصار

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

 که سالها به اجبار خواهیم خفت

 

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

دکترشریعتی

 

به نقل از وبلاگhttp://raheiman.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:53  توسط brave girl  | 

زن

به نام ایزد یکتا 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......


« دکتر علی شریعتی »
 
 
 
 

به نقل از وبلاگhttp://raheiman.blogfa.com


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:29  توسط brave girl  | 

شعر

به نام خدا

 

در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر 

با دست روبهان دغل شد چرا اسیر 

آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر 

با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر 

این آتشی که در دل این مُلک شعله زد 

با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر 

با عزم همچو آهن آن مرد سال بود 

با جوی های خون شهیدان سی تیر 

با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر 

با ناله های مردم زحمتکش و فقیر 

با خشم ملتی که به چنگال دشمنان 

بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر 

با آن که خفته است به یک خانه از حلب 

با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر 

با مردمی که آمده از زندگی به تنگ 

با ملتی که گشته است از روزگار سیر 

افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد 

چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر .... 

 

«  دکتر علی شریعتی  » 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:27  توسط brave girl  | 

خدا گفت:او را خودت بساز!

 دستگاه خلقت،کارش را از سر گرفت؛و من که مستی توفیق در جانم می دوید و شادی دلم را می شست و لبریز نور می کرد؛به سوی«روح»شتافتم؛و او در حالی که با تمام چهره اش می خندید، جام را از دستم گرفت.

عالم «ذر»بود و خداوند خدا دست اندر کار سرشتن فطرت ها!قیامت کبرایی بود! هراس مرموز و سنگینی بر ابدیت سایه افکنده بود.فرشتگان سر در پیش و خاموش،شتابان مشت مشت لجن بر می گرفتند و تند و بی حوصله و ناخشنود،همه را یک نواخت و قالبی شکل می دادند،و کناری بر روی خاک می افکندند تا خشک شود و همچون سفالی که شد،خداوند خدا در آن روح دمد و مجسمه های لجنی جان گیرند و به راه افتند.

توده های کوچک لجن، در صفی که تا بی نهایت ادامه داشت، به چشم می خورد و در آن میان،«گِل»همچون توده ی فروزان آتش می درخشید.من ایستاده بودم و با کنجکاوی در آن خیره شده بودم.دلم می تپید، و چشم های از اشک شوق و شکر چنان پر شده بود،که تصویر«گِل»تو ،در نگاهم می لرزید.من نتونستم سرپا بایستم!زانوانم توان نداشت.کنار «گِل»تو نشستم،اما چشم از تو برنداشتم.نزدیک تر آمدم،نزدیک تر؛و خدا مرا از زیر چشم های بزرگ و شوخ و هوشیار و مهربانش می پایید.

دیدم که «گِل»تو،همچون خاکستر «حلّاج»می تپید.من بی تاب شدم.شنیدم آوایی که به صدای سایش بال های پرندگان می مانست،نام مرا می برد!گویی نام خویش را از عمق درونم می شنوم.

خدا به شتاب گِل های دیگرا را می سرشت و می ساخت و نوبت تو نزدیک تر می شد و من بی قرار!

نوبت تو رسید!من برای نخستین بار نفسی برآوردم و نیروی شوق از جا بلندم کرد و در برابر خدا ایستادم.اما همچنان چشم از تو برنگرفتم.

خدا با سیمایی پدرانه از نور و چشمانی پر از نبوغ ولبخندی پر از گذشت و مهربانی در من نگریست.لحظه ای در من نگریست و من گرمای نگاه رحیمش را بر گونه های سرد و مرتعشم احساس کردم.نگاهم را از«گِل»تو برکشیدم،اما نتوانستم بر چهره ی خدا بدوزم.به پای او دوختم و سر از شرم به زیر افکندم؛و در آن هنگام احساس جوانی را داشتم که با معشوقش در برابر پدربزرگ بزرگوار و مهربانش،که از سعادت آنان خوشحال است ایستادم.

ناگهان خداوندِ خدا مرا ندا داد که او را به دستم ده!چه فرمان شگفتی!من گریستم؛احساس کردم که نمی توانم،کار دشواری بود.در زیر فشار سنگین چنین محبتی چه می کشیدم!خدا همه ی محبت هایش را - که از همه ی کوه ها سنگین تر است - بر دل نازک جوان من نهاده بود!

خم شدم.چه تلاشی می کردم که نلغزم؛که بتوانم.

در دستم «گِل»تو و در برابرم خداوند! 

 برداشتم؛سبک بودی و نرم؛گِلی به رنگ طلا.درونت را از صافی می دیدم.هسته ای سرخ رنگ در آن می تپید و دو دانه ی گوهر،که با موی مرموزی به آن هسته پیوسته بود.

برداشتم و ایستادم؛تو در مشت هایم و خدا در برابرم.گرمای تن مرا داشتی.دوست داشتم سرم را آهسته خم کنم و آن را ببوسم،اما خدا می نگریست.خواستم ناگهان آن چه را در مشت دارم ببلعم؛نمی شد.خواستم آن را روی صورتم بگذارم

و از غیظ فشار دهم،آن چنان که کاسه ی چشمانم از تو پر شود.اما از خدا خجالت می کشیدم.

دست هایم را با ادب،آهسته و لرزان پیش آوردم.تو سخت می تپیدی؛چنان که نزدیک بود از دستم بیفتی؛و من چه دلهره ای داشتم!چه حالی داشتم! و خدا می نگریست.چنان مرا نگاه می کرد و به نگاهش می نواخت،که من اطمینان یافته  بودم که تو را زیبا خواهد آفرید.چنان لبخندش مهربان و پر از رحمت بود،که یقین کرده بودم که تو را مهربان خواهد آفرید.چنان در سکوتش نوازش و ستایش از خود می خواندم،که دانسته بودم تو را بس دانک خواهد آفرید.

به هر دو دست هایم«گِل»تو را گرفته بودم و پیش می بردم؛تا انگشتانم ردای نورانی و بزرگ خدا را،که به رنگ ملکوت بود،لمس می کرد.دست هایم را همچنان نگه داشتم و سرم به زیر و چشمانم فرو افتاده به زمین و چهره ام از شرم و شوق و شکر تافته.

لحظه ای گذشت و لحظاتی...و خدا هیچ نگفت.به دست های بزرگ و توانایش،دست های مقدس و نوازشگر و خوبش خیره شدم،همچنان فروهشته بود.در او نمی نگریستم،اما همچنان حس می کردم که مرا می نگرد.

حس کردم که لب هایش بیشتر به لبخند باز شده است؛آنچنان که سراسر درونم پر از نور و یقین شده بود.لحظه ای گذشت و لحظاتی...سکوت شگفتی بود.فرشتگان همه دست از کار کشیده بودند و گرد ما حلقه بسته بودند.

داستان شگفتی بود؛کار آفرینش لحظه ای متوقف شده بود.هستی از جنبش باز ایستاد،همه ی کروبیان عالم بالا،گردن می کشیدند.

ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود و پیدا بود که دلش بر من سوخته است،گفت:

پسرجان!پسرجان!او را خودت بساز!

و من به قدری اشک ریختم که تو در دست های من خیس شدی.

دکترشریعتی 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 16:28  توسط brave girl  | 

به مهمانی خدا خوش امدید

بنام او که هرچه داریم از اوست

سلام,قبل ازهمه چیز فرارسیدن ماه رمضان مبارک امیدوارم هیچکس از این مهمونی خدا غافل نمونه. من این جمله ها رو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

روزگارتان پراز عشق باد

من رقص دختران هندی را بیشتراز نماز اطرافیانم دوست دارم چرا که انان از روی عشق میرقصند و اینان از روی عادت!

دکترعلی شریعتی

کسانی که خود بسیارند نیازی به هموطن ندارند,

 کسانی که خود ازادند از زندگی به ستوه نمیایند,

ادم های اندک اند که به ازدحام محتاجند.

دکترعلی شریعتی

درد من حصار برکه نیست, درد من زیستن با ماهیانی است که اندیشه دریا به ذهنشان نمی رسد!

دکترعلی شریعتی

خواستم زندگی کنم,راهم را بستند.

خواستم ستایش کنم,گفتند خرافات است.

خواستم عاشق شوم,گفتند دروغ است.

گریستم,گفتند بهانه است.

خندیدم,گفتند دیوانه است.

دنیارا نگهدارید می خواهم پیاده شوم!

دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 13:20  توسط brave girl  | 

برای یافتن حقیقت به درون خود سرک بکشید و بجویید.

دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:42  توسط brave girl  | 

وجودم تنها یک "حرف"است

به نام او که هرچه داریم از اوست

دکترعلی شریعتی:

 

وجودم تنها یک "حرف"است؛ و"زیستنم"،تنها "گفتن" همان یک حرف؛اما بر سه گونه:

سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

انچه تنها مردم میپسندند:سخن گفتن؛

انچه هم من و هم مردم:معلمی کردن؛

و انچه خودم را راضی می کند؛و احساس می کنم با ان، نه کار،که زندگی می کنم:نوشتن!

 

و نوشتن هایم نیز،بر سه گونه:

"اجتماعیات "،"اسلامیات"و"کویریات"

انچه تنها مردم میپسندند:اجتماعیات؛

انچه هم من و هم مردم:اسلامیات؛

و انچه خودم را راضی می کند؛و احساس می کنم  که با ان، نه کار-وچه می گویم؟-نه نویسندگی،که زندگی می کنم:کویریات!

 به قول شمس تبریزی:ان خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی او خواندی،لاغیر؛

یکی را،هم او خواندی،هم غیر؛

یکی،نه او خواندی،نه غیر!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:41  توسط brave girl  |